.:معمار باشی:.

.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
 
 

 

 
چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

هفته بعد...بعد از تحويل پروژه ها می خواهم مطلبی درباره ارتباط معماری با ساير هنرها...دانشها و زندگی مردم بنويسم همان مردمی که به قول لوکوربوزيه عاطفه وهنر برايشان چون نان و آب ضروری است....

و در ضمن هميشه به ياد داشته باشيد که هيچ چيز بدتر از يک پاک کن کثيف نيست!!!

آرش آرشيتکت
 

 

چهار فصل

 
یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

lدیشب بود که چهار فصل را دیدم دقیقا زیر نور پر رنگ آفتاب نهال قطور تازه شکوفه زدهای را دیدم که میوه های رسیده کمرش را خم کرده بود.همان درختی که برگهای زردش را زیر پایش ریخته بود. کنار همان گل سرخی که برف غنچه های پیرش را پوشانده بود.همانجا در همان دشت پهناور کوچک در کنار مراتع سرسبز لم یزرعش گرگهای نگهبان گله ی گوسفندان را دیدم.گرگهایی که برای گوسفندان قلاب میگرفتند تا شبد رهای تازه نوک درختان را بخورند.سلطانی را دیدم که بچه آهویی را به دندان کشیده تا از رودخانه رد کند و به مادرش برساند.شیر یل کوچکی بود.محبوبترین سلطان جنگل انبوه بی درخت بود. غذایش اما...سرقتس بود.از آب رودخانه تمام حیوانات گه گاهی اضافه می خورد و به میوه ی درختان جنگل هم شاید بیش از حد بد نگاه می کرد.حرمسرایش پایین پای گوزنها و تاج و تختش بالای درختان کنار سنجابها.دیشب برای اولین بار چیزهای عجیب ندیدم.شاید هم پریشب بود و یا شاید هم فردا شب...دریای کوچکی هم آنجا بود.سمت راست درخت سمت چپی.موج آن دریا را دیدم که برفهای روی آب را به آرامی بلند میکرد تا همگان سفیدی آن را در ظلمت روز ببینند:گلهای کوچک بنفشه هم از پشت کوه های پشت جنگل برای موج سفید و کوچک ما دست تکان می دادند و مورچه ها که با دیدن این فانوس برفی مسیرشان را پیدا میکردند...آنها نگران رودخانه ی خروشان یخ زده ی وسط جنگل هم نبودند.پشت کوسه ی بزرگ می نشستند و کوسه هم که بر دوش شیر...سلطان همگان را از روی رود رد می کرد...

چهار شنبه 29/10/1383

آرش آرشيتکت
 

 

 

 
جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳

دو تا چشم سياه داری دو تا موی رها داری تواينها از کجا داری رقابت با خدا داری....

1

20 سال و1 روز و 17 ساعت پیش: 4 ساعت و 23 دقیقه از اولین روز مهرماه و چند روز هم از محرم گذشته بود،   من همینطوری بی خبر از همه جا تالاپی افتادم رو زمین، فکر کنم برای همین ضربه بود که همه چیز از یادم رفت و حالا از اینکه یک عمر باید زور بزنم تا همه اونا را از اول یادم بگیرم اونجام بدجوری میسوزه!....ای کاش اون اشتباه را نمیکردم و درست پایین می اومدم تا یک عمر برای به دست آوردن چیزی که داشتم تلف نمیشد.....

اول مهر من خوشحالترین بچه دنیا بودم....هستم ومیمونم.....

2

یکی از همین کتابای فالی:ستارگان ودنیای درون ماه

متولد ماه مهر:

در اولین لحظه دیدار این احساس به انسان دست میدهد که متولدین مهر ماه اشخاصی ساده، خجول و آرام هستند که صفای دوران کودکی را دارند می باشند.

ولی.....

ولی.....در دومین لحظه آنها افرادی عجول به نظر خواهند آمد.

شخصیت این افراد به اندازه مساوی از محبت و صفا، آرامش، عدالت، فداکاری، پرخاشجویی، بهانه جویی، جدل، مصمم بودن، عدم تصمیم گیری، انرژی زیاد،تنبلی، منفی بافی و مثبت بودن تشکیل میشود.

آنها شرافتمند، امین و درستکار هستند و هرگز کاری را که شروع نکرده اند در نیمه راه رها نمی کنند.پشتکار آنها بی نظیر است و از اتمام هر کار لذت فوق العاده ای نصیبشان می شود.

چیزی در متولدین ماه مهر است که جلب توجه میکند. حال زیبایی ظاهر یا زیبایی باطن و یا ملاحت، هر کدام که هست آنها انسانهای جذاب، ساده دل و دوست داشتنی به نظر می آیند.

۳

مثلا هديه تولد:

سلام به پدر و مادر، برادر و خواهرانم . اميدوارم حالتان خوب بوده باشد. اگر از احوالات اين‌جانب خواسته باشيد، بحمدالله خوبم. ملالی نيست جز دوری شما. اين‌جا خيلی به من خوش می‌گذرد. ما اين‌جا يک فرمانده داريم که می‌گويد: سربازی يک افتخار برای هر جوان است. من هم دلم می‌خواهد افتخار سربازی را داشته باشم. راستی تا يادم نرفته؛ حال سکينه دختر عمويم چطور است؟ از طرف من به او بگوييد قول می‌دهم اين دو سال را هرچه زودتر تمام کنم و با هم عروسی کنيم. در ضمن اين جا به ما صابون، تايد، لباس، پوتين و پتوی اضافی داده‌اند که برای شما می‌فرستم. لباس و پوتين را به غلام‌حسين که در صحرا پيش گوسفندان ميرزا محمد کار می‌کند بدهيد تا ديگر هر روز نگويد اگر برايم کفش نخريد، پيش گوسفندان نمی‌روم و هر روز نگويد سردم است. پتو را که نو است برای جهيزيه‌ی خاتون کنار بگذاريد. راستی اين‌جا به ما چهار هزار و صد تومان برای دوره‌ی آموزشی حقوق داده‌اند و البته گفتند مال دو ماه می‌شود هشت هزار و دويست تومان که چهار هزار و صد تومانش به حساب دولت رفته است و من خيلی خوشحالم که باری از روی دوش دولت برداشته‌ام. دو هزار و صد تومان زير کفی پوتين قايم کرده‌ام و برايتان می‌فرستم؛ چون به اداره‌ی پست اعتماد ندارم. در پايان به همه سلام برسانيد و برايم دعا کنيد.

قربان خاک پای پدر و مادر عزيزم
فرزند کوچکتان: غلام‌عباس


 

آرش آرشيتکت
 

 

علاف در طوفان....چرخان در گرد باد....

 
یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

  گدايان از خدا فرزند کور و پزشکان مردم را رنجورتر خواهند...خوشا مطرب و دلقک که مردم را شاد خواهند!        

تو خیلی خسته ای ولی اشکالی ندارد عوضش خیلی خوبی...روحت در حال آزار دیدن بود که ساعت3:59و21 ثانیه و17 صدم ثانیه و... با خوندن نوشته تو آرام میگیره. عزیزم میدونی: تو خیلی خوبی، نازنینی، ماهی، تکی، بی همتایی،گلی، فرزانه ای و...صبح که نوشته تان را خواندم، وبلاگ سیاهتان را غرق بوسه های نورانیم کردم…میدونی! تو خیلی خوش بحالته که وبلاگت را بوسیدم.

الان مانیتورم خیسه و به هیچ کس اجازه نمیدهم آنرا تمیزکند چون میتوانم هر چی را که دوست دارم ببینم پس چرا باید پول اضافه برای تمیز کردنش بدهم،ولی...ولی تو اگر بودی میتوانستی، چون خجالت میکشیدی از من چیزی بگیری و من چون خیلی خوبم تو را خجالت زده نمیکردم و خودم دستمال و الکل را برای تمیز کردن به تو میدادم ...ولی...

ولی تو با یک الکلی فرق میکنی

 آن هم از پا تا فرق سر...

او که مست و بی هوش الکل است

 و تو مست شراب حقی...

 مست خدایی که خیلی قربونش میری...

ولی نمیدونی اونم هوایت را دارد یا نه؟!...

اصلن تو برای خودت کلی گلی...اما قدر خودت را نمیدونی...

* امشب یه آهنگ قشنگ از گروه مشنگ را مثل فشنگ گذاشتی تو کامپیوترت که مثل همیشه خرابه و تو از خدا خواستی که برات درست کنه،خدا هم برات درست کرد ولی باهات تماس گرفت وگفت از این به بعد برای تعمیر وسایلت رو من حساب نکن.ولی تو اینقدر...رویی که به کارت ادامه میدی و...(آرش:چون بقیه اش را دیگه کسی نمیخونه بیشتر ننوشتم!)

 

 

آرش آرشيتکت
 

 

سه گانه نامه

 
شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

   مردم محله 13 آبان شهر ری بعد از شکست مفتضح بچه محل سابقشون درالمپیک  به خیا بونها ریختند و زدند و رقصیدند، علیرضا دبیرقبلا گفته بود بخاطر اینکه مردم خیلی از او کمک میخواستند مجبور شد خانه اش را عوض کند و به محله بالای شهر برود

           چند سال پیش خواهر کوچیکم که اون موقع خیلی کوچیکتر بود را برای سرما خوردگی برده بودیم دکتر..وقتی که دکتر چوب را در دهان خواهرم گذاشت.....خواهرم با لحن اعتراض آمیز گفت: آقای دکتر بستنیش را خودت تنها میخوری، چوبشا میذاری تو دهن من؟!

                     درسته که تو شهر به دنیا اومدم و همینجا هم زنده مانی میکنم ولی هنوزکه هنوزه نتوستم خودم را قانع کنم که متعلق به اینجام....هنوز که هنوزه بچه دهاتم بچه ی همون جنگلهای کوههای شمال... برام نوشته بود:تا حالا یه خرس واقعی ندیدی!پس اون موقع که اون موجود پشمالوی گنده با دستهای کوچیکش من  و پدربزرگم را  گیر انداخته بود توحتمن داشتی با خرس عروسکی خوشگلت بازی میکردی، همون موقعی که من  هشت ساله جیغ میزدم و خرس میغرید.....پدر بزرگم منا بغل کرد وبا سرعت از شیب کوه رفت پایین وخرس هم   چهار دست و پا به دنبال ما....گلوله شدن اون خرس از بغل ما وپرت شدنش به ته دره آخرین صحنه ای بود که ازاون خرس تو ذهنم مونده.....حالا تو که عاشق خرسی بگو برای چی خرس اونطور گلوله شد؟!                                                 

 

آرش آرشيتکت
 

 

درک احمد علی از فوتبال

 
چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

        اولهای جام(ملتهای اروپا) بود، با بچه ها داشتیم فوتبال نگاه میکردیم که احمد گفت چه خوب میشه اگه سوئد وهلند به هم بخورند.

       گفتیم : حتما به خاطر سیستمها و تاکتیهای این دو تیم میگه که اگه به هم بخورند بازی فوق العاده قشنگی میشه.

از خودش که پرسیدیم چرا؟!

       گفت:سوئد و طرفداراش زرد زردند وهلند و هواداراش نارنجی نارنجی، زمین ورزشگاه هم که سبز، ترکیب رنگ چه داخل زمین، چه روی سکوها فوق العاده قشنگ میشه.

       همین طور هاج و واج همدیگر را نگاه میکردیم که دو زاریم  افتاد. پرسیدم:احمد علی آخرین کتابی که

خوندی چی بود؟                                                       من و من کنان جواب داد:     هنر رنگ ايتن!!!......

آرش آرشيتکت
 

 

يار دبستانی من

 
یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

     چند روز ديگه اول مهره .....برای همين از دوران دبستانم تا اونجا که يادم بود نوشتم...بريد حال کنيد :     

      دست در دست مادرم داشتیم برمیگشتیم خونه که از سر کوچه دست مادرم را ول کردم و شروع کردم به دویدن.. شیب تند کوچه هم کمکم وقتی به پایین برسم نتوانم خود را کنترل کنم پام به لبه جوب گیر کرد وبا پیشانی اومدم زمین

     دوم دبستان که بودم یه کامیون بزرگ پشت ویترین اسباب بازی فروشی بدجوری من را وسوسه میکرد یه شب یواشکی دست چک بابام را برداشتم وروی یک کاغذ هم اندازه آن با مداد شبيه آن را کشیدم تا کاغذ شبیه چک بشه رویش مبلغ ماشین را نوشتم... فردا بعد از مدرسه : جلوی فروشنده ایستاده بودم دستهایم را دراز کردم و اون کاغذ را بهش دادم کامیونم را میخواستم فروشنده نگاهی به کاغذ کرد خنده هم کرد دستی به سرم کشید وبا لبخند گفت: چکت برگشت نمیخوره که ؟! ومن هاج و واج که چطور یه تیکه کاغذ  میتونه چیزی بخوره!!!

    سوم دبستان به یادماندگارترین هدیه اون سالها را گرفتم – دوره 5 جلدی قصه های مجید ــیادم نیست چند شب تا صبح این کتاب را خوندم وخندیدم

    چهارم و پنجم دبستان را به خاطر کار پدرم رفتیم شمال دو سالی که خیلی بهم خوش.. گذشت پنجم دبستان مامور انتظامات راهرو بودم،زنگهای تفریح با مبصر کلاسها گرگم بهوا بازی میکردیم.... دوران محبوبیت خودکار بیک بی مغز!!! را هم که حتما یادتون هست اوایل با کاغذهای کوچیک گلوله درست میکردیم ، بعدتر با پوست پرتقال و در دوران اوج هم با ماش، یه بار با کلاس بغلیمون با همون لوله ها وتیر زدنها دعوا کردیم وسط کارحوصله مان سر رفت.....بی خيال تکنولوژی شديم.. لوله خودکارها را زمین انداختیم و با مشت ولگد افتادیم به جون هم جاتون خالی هم زدند هم خوردیم به عنوا ن حسن ختام هم نزدیک بود از مدرسه هم اخراج بشیم که با پا در میونی معلم پرورشی که خیلی آقا بود و انشا الله الان هم هست به یه تنبیه مختصر کفایت کردند....   

 

آرش آرشيتکت
 

 

پا توی گرافيک

 
شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳

مسابقه گرافيکی با موضوع اسما متبرکه من را وسوسه کرد تا پا توی کفش بچه های گرافيک بکنم اين طوری شد که GOD عادل خلق شد godی که در نظر او o و d يکسان است....هر چند که آخر هم وقت نکردم در مسابقه شرکت کنم .......ولی منتظر قضاوتهای شما هستم!...............يا عادل........ 

آرش آرشيتکت
 

 

 

 
یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳

    

آه ای گور خر تو هم به من محل نمیگذاری آن هنگامی که با دوربین در پی تو بودم تو هم از من میگرختی.

     گم شوای گور به گور شده، کور شو و سپس دور شو. سیب من کو؟ توی کیفم بود، روی دوشم  یا نه؟ زیر دوش بودم که دیگر آب نیامد از نوع گرمش، کفها روی فکم و قلکم پر از کم، چون نمیدانستم روز مبادا چیست میگفتم هر چه بادا باد! و هر چه داشتم میخریدم چیپس و میگفتم کیست این غریبه که این را برایم خریده و سپس بریده ودوخته و در آخرش خودش خورده وهیچ هم به من نداده.

       من فریاد میزدم پایم را به زمین میکوبیدم ماشین پشت ویترین را میخواستم. شب صاحب ماشین بودم از درد پا نای بازی نداشتم، ظهرظل گرما برای بازی از بالا به پایین رفتم، در زیر آفتاب سوزان عرقریزان ادامه دادم ،غرق در عرق به بالا رفتم کسی به دادم نرسید رو به روی کولر نشستم او داد ومن خوردم،فکر کردم ارزشش را دارد! در هوای خنک شب باز هم حال بازی نداشتم سرما خورده بودم!

 

آرش آرشيتکت
 

 

 

 
شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳

برادر عزیزم، طفلک داداشم، حالا من هیچی ، پدر و مادرم نمیدونیر چه کار کردند، نامزدش چقدر خودش را زد.

اصلا نمیدونیم چطور اینطوری شد، رانندگیش خوب خیلی خوب بود....چند روز پیش از بیمارستان برامون زنگ زدند که بله! برادرم تصادف کرده ومرده....اصلا من بیشتر از همه عذاب کشیدم: درد برادر مرده برادر مرده داند....

ــ خب حالا! مراسمشون کی وکجا هست؟دوست دارم حتما بیام....

ــ چون اکثر فامیلامون شهرستانند، قراره که مراسم را همونجا برگزار کنیم...

ــ بهر حال بهتون تسلیت میگم، در ضمن...اگه کمکی از دستم برمیاد بگو...

ــ هیچی استاد!...چون این چند روز نه حوصله دارم ونه وقت، اگه براتون امکان داره پروژه ام را دو هفته بعد تحویل بدم.

ــ باشه! نگران پروژه نباش، وضعیتت را درک میکنم، بیا با این دستمال اشکات را پاک کن!...

ــ خیلی ممنون استاد!...محبتتون را فراموش نمیکنم...

ــ خواهش میکنم!

ــ خداحافظ استاد

ــ خداحافظ...راستی!..به پدر و مادرت هم از قول من تسلیت بگو

ــ خیلی ممنون استاد

ــ به سلامت 

.............و اينگونه شد که تحويل پروژه من دو هفته عقب افتاد....داداش بزرگه هم درکم ميکنه....هر چند که من اصلا برادر بزرگ ندارم!!!!!!!!!!!!!!!! 

ها ها ها.............

آرش آرشيتکت
 

 
L O G O
LOGO"> LOGO">

معمارباشی

تاسیس:19/12/1382

آرش در خیال:معمارباشی

 محسن با:اتودش

صنم از:حرفاش

مریم با:اوحامش

بردیا از:تیمارستانش

رویا در:سواحل عشق

تارا از:کلبه ی عشقش

بارانی از:هدیه خداوند